پسر سيبزميني جلوي رايانهاش نشسته بود و داشت يك بازي جديد رايانهاي انجام ميداد كه بابابزرگ سيبزميني روز تولدش به او كادو داده بود...
پسر سيبزميني عاشق بازياش شده بود كه مسابقه ماشينها بود و ماشينها بايد با سرعت ميرفتند و از كوه و دريا و جنگل ميگذشتند تا به ته يك جاده ميرسيدند و بعد به يك هواپيما تبديل ميشدند و به هوا ميرفتند.
مامان سيبزميني هر چي او را صدا ميكرد و ميگفت: «بچه! چقدر بازي ميكني؟ بيا صبحانهات را بخور!»، «بيا ناهارت را بخور»، «بيا بريم خونه خالهات»، «بيا ببين پدرت آمده» او يك جواب بيشتر نميداد: «مامان! من الان كار دارم، بايد برنده بشم!»
خب حتما ميپرسيد سيبزميني از گرسنگي و تشنگي غش نميكرد و روي زمين نميافتاد؟ خودتان ببينيد ديگه! روي ميزش پر از چيپس و پفك و كيك و هلههولههاي ديگر است كه به جاي صبحانه و ناهار و شام ميخورد. تازه رفته از يخچال يك بطري نوشابه هم آورده تا هر وقت تشنهاش شد توي گلويش بريزد.
يك شب گذشت، 2 شب گذشت، 3 شب گذشت و سيبزميني همينجور پاي رايانه بود و ميگفت تا برنده نشود، از جايش بلند نميشود. نگاهش كنيد ببينيد چقدر هم چاق شده! آخه فقط ميخوره و اصلا كار ديگري انجام نميده.
مامان سيبزميني خيلي نگرانش بود اما بچهاش به حرف او گوش نميداد. يك روز مامان سيبزميني عكس زماني كه پسر سيبزميني قهرمان دو شده بود، لاي كتابهاي كتابخانه پيدا كرد و زد زيرگريه و گفت: «اي واي! ببين بچه خوشگلم چه شكلي بوده و حالا چه شكلي شده؟!
سيبزميني صداي مادرش را نميشنيد چون توي گوشش گوشي گذاشته بود تا صداي بازي را بلند بشنود. مامان سيبزميني گريه كرد، گريه كرد، گريه كرد؛ آنقدر كه اشک چشمش تمام خانه را گرفت و تمام وسايل خانه روي آب راه افتادند.
سيبزميني يك فرياد بلند زد و از جايش بلند شد اما نه براي اينكه آب خانه را گرفته بود، براي اينكه بازي را برده و به مرحله آخر رسيده بود! وقتي برگشت و ديد چه اتفاقي براي خانهشان افتاده و مادرش بيحال گوشه اتاق نشسته، خواست پيش مامانش برود و ببيند چي شده اما يك دفعه سرش گيج رفت و... بچهها كمكش كنيد داره ميافته روي زمين!
ميدانيد چرا او اينجوري شده؟
* چون صبحانه نخورد تا موادغذايي به بدنش برسد و نيرو بگيرد.
* چون ورزش نکرد تا خون به مغزش برسد.
* چون خوراکيهايي خورد که براي بدنش ضرر داشت.
* چون آب نخورد و به جاي آن خيلي زياد نوشابه خورد.

نظرات